تبليغاتX
مفیق

آنفولانزای مادری


روزهایی که می آید. شب هایی که می گذرد. نفسی که می آید. سوزی که می گیرد. آهی که گرم می شود. ناله ای که برمی خیزد. نگاهی که با در و دیوار خانه در می افتد. نفسی که می آید، آهی که می رود. و صدای خس خس سینه و صدای سرفه های ممتد و دستمال های کاغذی، که یکی یکی متراژی از درد و رنجوری را ثبت می کنند. آخرین برگ دستمال کاغذی را می کنم.

 

صدای عطسه، صدای سرفه، صدای خس خس سینه، صدای هذیان شبانه. صدای نفس هایی که سخت شده. دلم آموکسیسیلین نمی خاهد. از دست کدئین هم خسته ام. این سرفه های سیاه هم کلافه ام کرده. سِرُم و آمپول هم دردم را دوا نمی کند. این شلغم ها مشامم را وا نمی کند.

 

سرماخوردگی بزرگسالان مناسب حالم نیست. دنبال دفترچه بیمه ام نگردید. این سرما خوردگی، چاره و علاجش مطب نیست. دلم سرماخوردگی کودکان می خاهد. دلم دست نوازشگری می خاهد که مادرانه، کودکم کند. دلم کودکانه ای می خاهد که مادرانه صدایم کند. صدا، صدا، صدا...«صدا کن مرا، صدای تو خوب است...».

 

مریضی یادگار روزگار کودکی انسان هاست، حتا برای آدم بزرگ ها. بچه ها گل سر سبد زندگی مادرند. حتا آدم بزرگ ها هم وقتی مریض می شوند، کودکی هایشان گل می کند و درست مثل روزگار بچگی شان، دلشان هوای مادر می کند. مادری که حالا نسبت به آن سال ها پیر تر شده اما، هنوز هم حساب تک تک موهای سپیدت را دارد.

 

آن روز ها مریض شدن، با همه درد ها و در عین تلخی هایش،  یک شیرینی داشت که به خیلی از سختی هایش می ارزید. همیشه تب که می کردی و مریض که می شدی، یک دست مهربانی بود - حالا هر چقدر هم، زمخت شده باشد- که وقت خاب، وقت هذیان گفتن، وقت کابوس دیدن؛ دست بروی پیشانی ات می گذاشت و بر سر و تک تک موهایت می کشید و تا صبح نوازشت می کرد، که مبادا لحظه ای حالت بد شود و مبادا بی قراری ات، قرار دلش را بر هم بزند.

 

شب و روزی که وقتی تب و لرز می کردی، دستمالی خیس از جنس اشک و دعا، بر روی پیشانی تب کرده ات می گذاشت؛ و یا می نشاندت روی لبه ظرف شویی و پاهای کوچکت را با آب می شست، که مبادا میوه دلش پلاسیده شود. مبادا از شیطنت های کودکانه کودکش کم شود. مبادا خانه اش سکوت آباد شود. مبادا غم دلش را تصاحب کند.

 

او که سرگرمی اش، دیدن بازیگوشی و شلوغ کردن بچه هایش است، حتا اگر گاهی اخم کند. اخم هایی که جز به لبخند و خنده، راه به جایی نمی برد. او که تمام دلگرمی اش، شیطنت ها و بازی گوشی های بچه هایش است، حتا اگر گاهی قهر کند. قهر هایی که مبادا در لحظه ای به افتادن و آخ گفتنت منتهی می شد، آنوقت بود که سرآسیمه، اشک هایش را به دامن زخم هایت می ریخت و آغوشش پناه گاهی بود برای دلتنگی هایت.

 

طلا، از آن روزی که مادر ها از آن استفاده کردند، زرین شد. و از روزی که مایه زینتشان شد، قیمت پیدا کرد. و الا برای مادری که در به در فرزندانش بود و هست، طلا و مس و چه فرقی می کرد؟ حالا اگر جای طلا، گوشواره ها و گردنبند ها و النگوهای مسی می انداختد، این بار مس قیمت پیدا می کرد. آنوقت علم کیمیا دگرگون و کیمیا گران، دنبال مس کردن طلا بودند. این مادر است که به هر چیزی ارزش می دهد.

 

خاب هیچ مادری سنگین نیست. مادر، خابش عین بیداری است و رؤیایش عین حقیقت. محبت مادر از سر وظیفه و از روی حقوق و تکالیف مادر و فرزند نیست. محبت مادر، فطری و ذاتی ست. مهر مادر، از سر ناخودآگاه نیست، بلکه در عین آگاهی ست. وقتی که گره عاطفه را بی هیچ چشم داشت و بی هیچ اجر و مزدی، از بند بند انگشتان دستانش باز و بر سر و دست کودکی ات می کشد.

 

هیچکس برای آدم «مادر» و هیچ محبتی، محبت مادر نمی شود. کیست که مادرانه برایت، نوای ترانه لالایی را در شب های مریضی، در فضای خانه طنین انداز کند. شبهای اختاپوس وار و خاب های کابوس بار را کجا غیر از آغوش او قراری بود و هست. چه اشک هایی که در بستر هذیان گویی های شبهای بی قراری ات ریخته نشد. کیست که آنقدر تشنه شود و تشنه بماند که مبادا آب، در دلت تکان بخورد.

 

در باغ زندگی، ماهها زیر پایش علف عاطفه سبز شد تا انتظار روز و شبش، سر برسد تا شبهای تارش سحر شود و گلی بر چمن گلستانش بروید. هم او که زبانش مو درآورد بس که زبان ریخت تا زبان باز کنی، تا مگر یکبار «مادر» خطابش کنی. چقدر دندان روی جگر گذاشت تا دندان در بیاوری. چه موهایی که از گیسویش سپید شد، تا روی سرت مویی سیاه شود. هم او که از پا افتاد مگر چند قدم از پی هم برداری، تا راه رفتن یاد بگیری. هم او که «الف» قامتش «دال» شد، تا الفبا بیاموزی. هم او که بند دلش پاره شد هر بار، وقتی با لباس خاکی از دبستان به خانه رسیدی.

 

و چه چهار قل ها که نخاند، وقتی مردانه لباس پوشیدی، آن روزها که قامت کشیدی و بلندای قامتت را به رخ مادر کشیدی. و چه پرها که نریخت، تا بال و پر بگیری، تا مگر یک آسمان پرواز کنی. و چه نذر ها که نکرد، که سر و سامان بگیری. و چه خون دل ها که خورد تا عاقبت بخیر شوی. و چه غذا ها که نخورد، تا گرسنه نخابی.

 

«اگر چهار تکه نان باشد و شما پنج نفر باشید، آن کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید، مادر است». مادر نمونه بارزی از رحیمیت خداست. حسادت، وصله ناچسبی به مادر است. مادر محبتش درصد بردار نیست. حالا هر چقدر هم بگویند «دختر ها بابایی و پسر ها مامانی اند». مادر که این چیزها سرش نمی شود. مادر اقیانوس عاطفه اش محیط و مساحت ندارد. بیخود نبوده که گفته اند: «بهشت زیر پای مادر است».

 

مادر نمی از یم خدا بر روی این کره خاکی و قطره ای از اقیانوس بی انتهای الهی ست. خدا مادر را آفرید تا روی زمین جا بگذارد، رد پایش را. مادر رد پای خداست و بهشت زیر پای مادر است. اما اشتباه است. اگر بهشت زیر پای مادر است، پس مادر بهشت تر است. مادر، خودِ بهشت است و زیر پایش، زیر زمین بهشت است.  

ما اهل معامله ایم، اما بهشت را به زیر زمینش نمی فروشیم. و البته اگر قرار باشد به بهشت برویم هم، از زیر زمینش می رویم. ما تا دستمان در دست مادر است، حالمان خوب است؛ حتا اگر در اوج بدی باشیم. ما تا زیر چتر محبت مادریم، خوشبختیم، حتا اگر در اوج بدبختی باشیم. و تا زیر بال مادریم، بهشتی هستیم؛ حتا اگر جهنمی باشیم. اما، ما مرد روزهای بی مادری نیستیم...

 

می روم بیاد آن قدیم ها، جوراب زنانه ای از بازار بخرم. جوراب هایی که در دنیای مادرها، از تمام سکه های تمام بهار طرح قدیم و جدید هم، قیمتی تر است. راستی برای پاهایی که از زیرش، گرد و خاک بهشت برمی خیزد، چه جورابی، مناسب تر است؟

(از وبلاگ سید محمد)



برچسب‌ها: مادر, فقط مادر

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

کربلا...

کربلا....به سختی...اما طلبید...

توفیقی بود شب شهادت حضرت زهرا(س) عازم کربلا باشیم....

واقعا طلبیده بود...این واقعا دلیل داره...

یک بار این سفر رو رفته بودم اما اگر هزار بار هم بری باز هم کمه.....

با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم شب شهادت حضرت زهرا نجف باشیم...

اول آخرشو بگم قسمت شد دو روز هم نجف بریم هم کربلا و هم کاظمین...انشاالله قسمت بشه...

اما سختی این سفر خودش قصه ای داره که خلاصه اشمیشه این:

جلوتر از همه درخواست ویزا دادم،ساعت شش صبح پرواز ایلام بود ویزای همه اومد غیر از دونفر از جمله من .....گفتند نخست وزیر عراق اومده سفارت درگیر بوده اشتباه کردند...

همه پریدند و ما دو نفر ماندیم.صبح فردا پیگیری کردیم ساعت 12 ویزا رو گرفتیم برای پرواز ساعت یک ظهر پیگیری کردیم جا نداشت با هزار مصیبت لحظه پرواز از سهمیه خلبان گرفتیم و پرواز....

خیلی جلو نرین 40 دقیقه بعد از پرواز آقای خلبان اعلام کرد به علت نقص فنی داریم در مهرآباد میشینیم.

تنها کاری که کرده بودیم یه ناهار خوردن بود....

گفتم آقا نمی طلبه و الا این قدر مساله و گیر...

وایسادیم فرودگاه تا ساعت 6 پرید...بالاخره تا ایلام رو رفتیم...اصرارمون بر این بود که به هر شکل بریم...

لب مرز دوستان هماهنگ کردن مرز رو رد کردیم چون انفرادی ممنوعه اما خوب حل شد...

حالا رفتیم تو خاک عراق ماشین برای هیچ جانیست از جمله نجف ...

بعد از یک ساعت و قصه های فراوان که قابل گفتن نیست با یه تریلر!!!!! آره تریلر رفتیم تا شهر کوت

جاده های مسیر خیلی خراب بودن اما راننده و پسرش شیعیان با صفایی بودن...

ساعت یک صبح ما رو کوت پیاده کردن.گفتن مسیر نجف نزدیکه هر چند این طور نبود.

ماشین برای نجف در کوت هم نبود،هتل ها هم میگفتند ایرانی راه نمیدهیم،شهر نا امنی است کوت...

خود راننده تاکسی رو با دویست هزارتومان راضی کردیم ما رو ببره نجف...

من که خواب بودم توی مسیر راننده وایساد گفت جاده رو بستن شب ها حرکت ممنوعه..دوباره ته دلم ریخت

چه کردیم که آقا نمی طلبه...گفتیم همین جا توی بیابون میمونیم تا صبح...موندیم و بالاخره صبح نجف بودیم..

جاتون خالی دو روز زیارت هامون رو کردیم...روز شهادت بی بی توی نجف.....قابل وصف...اصلا.....

هرچند برگشت هم پرواز 6 صبح نجف تهرانمون کنسل شد ،به پرواز هماهنگ شده 8ونیم شب کرمانشاه نرسیدیم و با دردسر فراوان برگشتیم اما دیگه مهم نبود..

زیارتمون رو کرده بودیم و با همه تلنبار گناهانمون(منظورم فقط خودمه) آقا باز هم طلبیده بود..

شاید هم مادرمون(بی بی فاطمه) وساطت کرده بود که فرزند نا خلف بتونه به پابوس بره...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

رانندگی بدون گواهینامه1 ( جنجال برای هیچ...)

>>>>رانندگی بدون گواهینامه>>>>

جنجال برای هیچ...

(سید مرتضی حسینی)

با شروع سال جدید،ستون تازه ای را در نشریه (سخن آشنا)می گشاییم با عنوان"رانندگی بدون گواهینامه" .

هدف از این کار،طرح قسمتی از مسائل ،مشکلات و معضلات روزمره زندگی است.هر چه به جد نوشتیم کارگر نیفتاد،ذوق و قریحه مان گل کرد که شاید به زبانی دیگر بهتر حرف همدیگر را بفهمیم.(البته روی صحبت با بالانشین هاست)می نویسیم اما  نامش را مطلب طنز نگذارید که ما طنزپرداز نیستیم و اینچنین لاف  بی پشت بندی را نمی توانیم بزنیم.

این ستون فقط برای ما و شماست تا کمی حرف های جورواجورمان را با هم بزنیم شاید کارگشا افتاد که اگر چنین شد الهی شکر و اگر نشد که نشد.(به قول معروف نه خانی آمده و نه خانی رفته)شما هم آنچه را فکر می کنید خوب است ما درباره اش بنویسیم برایمان ایمیل کنید یا نامه بزنید یا به شماره های نشریه زنگ بزنید یا بدهید باز های نامه رسان شاهزادگان حاشیه خلیج فارس بیاورند تا اگر توانستیم درباره شان بنویسیم.

هر چقدر میخواهیم سیاسی ننویسیم و اجتماعی نویس باشیم باز هم سوژه های سیاسی دست از سرمان بر نمی دارند باشد تا این انتخابات وکلا تمام شود تا ما هم راحت شویم.صحبتم سر همین انتخابات مجلس است که زورش را زده و ته و تویش مانده است.ببینید با این انتخابات چه به سرمان که نمی رود.می گوییم انتخابات اصل دموکراسی است و آزادی خوب است..درست.شور و نشاط انتخاباتی و حضور گسترده مردم هم ضروری است درست.اما برای صفا کردن(شما بخوانید خدمت کردن)یکی دیگر در پایتخت چرا ما به جان هم بیفتیم..در همین شهر خودمان شنیدم دو برادر یکی شده رییس ستاد این کاندیدا و دیگری رییس ستاد آن کاندیدا........

برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید

برچسب‌ها: مجلس, سیاست, درد مردم, انتخابات, طنز

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

نامه ای به یک دوست

نامه ای به یک دوست...

دوست عزیزم سلام

از اینکه نامت را نمیبرم مرا ببخش دلیلش آدم های مغرض است ....

شنیده ام برای برخی حرف هایی که زده ام حسابی ناراحت شده ای و برایمان پیغام و پسغام میفرستی

بابا جان ما که به قول خودت عددی نیستیم ،پس این قاطی کردن ها برای چیست......

دوست عزیزم!!!! یعنی بنده حقیر از دایی جان شما هم کمترم که شما را ذره ای قبول ندارد:مگر نگفتی دایی جان عزیز گفته اگرشما استاندار تهران شوی از تهران می رود یا رییس جمهور شوی کشور را ترک میکند ....خوب ما هم بگذار حداقل کنار دایی جان بی سواد...

وقتی دوران پشت سر گذاشته را  برای خود مرور میکنم یاد خاطره ای از برادر عزیزم دکترم... می افتم استاد دانشگاهمان و همه کاره حوزه فرهنگی..

بنده خدا روزی که ما همه عصبانی بودیم آن هم  از دست خودش ،به اتاقمان آمد و حرف هایی زد که از یک دکترای حقوق بعید بود اما نمی دانست آنانی که عددی نیستند و بی سوادند ژورنالیست های خوبی هستند و حرفه خبرنگاری را با داشتن مستندات(الصوت والتصویر)قداست می بخشند تا خدایی نکرده فردا در محکمه زمینی محکوم به شکست نباشند..

یادش بخیر......... فقط برای تنوع بود.........

دوست عزیزم دنبال چه میگردی؟؟؟؟؟

خوب وقتی به تو گفتم چرا آن بنده خدایی که رجل سیاسی است به این روز انداختی و مگر میتوانستی به زندگی شخصی اش ورود کنی گفتی مدیر بود و باید اتفاق می افتاد..... خوب تو هم الان مدیری و بنده  در گوشه ای از فضای مجازی که بیننده ای هم ندارد فقط برای خودت می نویسم حال چرا اینقدر شاکی هستی که همه به ما زنگ میزنند که چرا اینچنین میکنی....

کابوس   کابوس....کابوس....کابوس...اسم جالبی است.........

خیلی حسن ها داری اما یک چیزت خیلی بد است ..تحمل کسانی که حرفی جز حرف تو میزنند  را نداری...بخدا بد است....

...خوب من شما را یک دوست میدانم...شاید از نوع فریب خورده.......(بقیه می گویند شارلاتان اما نه قبول دارم و نه ادبیات ما اینگونه است)

برایم جالب بود که کمتر از 12 ساعت به حرفهایم واکنش نشان دادی،فکر نمیکردم یک نفر مسوول وبلاگ ما شده و رصد میکند.اما تو را به خدا دستور ندهی فیلترش کنند که دلخور میشم....

گفته بودم که برای خودت نوشته ام و گفتند ......

دنیای عجیبی است من به شخص شما نقد ندارم خوب شخصیتتان است اما از جایگاهی که حرف میزنید حق من است به عنوان یکی از 70 میلیون آدم روی زمین که حرف بزنم........

اگر مقاله شان نمیکنم ،رسانه ای نمیشوند  و برای خودم و خودت مینویسم دو دلیل دارد ....باور کن فقط دو دلیل: یکی اینکه دوستت دارم و شاید  به صراط غیر کج برگردی...دوم برای خودم که میترسم قسمتی از آن هوای نفس باشد و نکند دچارش شوم....

من آدم بزرگی نیستم خوب معلوم است که نیستم.....آدم بزرگ از دید شما آن است که وقتی خواستی به زمینش بزنی بتوانی برایش سند و مدرکی از خطایی، گناهی، بالا و پایینی پیدا کنی ...خوب معلوم است که من نیستم آن آدم بزرگ....

برایمان دعا کن آن آدم بزرگی که وصفش را گفتم نشوم که آدم هایی مثل من و شما پیدا شوند و برایش عرض اندام کنند....

باز هم برایت خواهم نوشت تا فراموشت نکنم...دیشب فکر میکردم و گوش میدادم دیدم برای شاید ده ها نامه مطلب برای نوشتن دارم

دعا کن زنده بمانم و برایت بنویسم

باور کن خاطرات خوبی میشود.....

شاید بعد ها با هم کتابی بنویسیم از شرح حال چند روزه مان...

قطعا تا آن زمان ملحقات بسیاری خواهد داشت....

اما کاش جمع بندی هایمان سالن ملاقات یک بند نباشد....

امیدوارم سرخی شراره ها بدرقه راهت نباشد...

ای نامه که می روی به سویش

از من تو ... روی ........



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

موسسه آتیه و قلاده های طلا

موسسه آتیه و قلاده های طلا

اولین روز کاری سال 91 به محل کار(موسسه آتیه )رفتم.شب29 اسفند 90 از طریق پیغام خبر عزل از معاونت موسسه به ما رسیده بود اما چون رسما اعلام نشده بود سر کار آمدیم تا رسما ابلاغ شود.از زمان تغییرات هیات مدیره و مدیر عامل موسسه اختلافات مبنایی بسیاری بین بنده و مدیر عامل وجود داشت اما هر دو با حوصله کنار آمده بودیم- شاید برای رسیدن وقت مناسب.

از نحوه روی کار آمدن تیم جدید،نوع و محتوای گفتگو ها و مهمتر از همه حوزه فرهنگی و رسانه و خصوصا روزنامه خورشید(با توجه به اینکه بنده معاون فرهنگی و رسانه موسسه بودم) از موضوعات اختلافی ما بود.

محمد رضای تقوی فرد شخصیت جالبی دارد و شاید به راحتی نتوان درباره او اظهار نظر کرد خصوصات که ما چند روزی بیشتر با هم کار نکردیم.رسانه ها او را منتسب به جریان خاصی می دانستند و همین موضوع شروع بحث های ما بود(اما به هر شکل تقوی فرد اگر وارد این گود شده و زیر بیرق این جریان خاص کار می کند باید این کار را خطای نا بخشودنی وی دانست تا عمد بودن آن.مگر در طول فعالیت مسایل روشن تر شود...!!!!) آقای مدیر عامل در بدو ورود جلسه ای داشت که چند نکته اش برایم سنگین بود :تقوی فرد گفت من در خیابان فرشته زندگی میکنم از همان خانه هایی که استخر و سونا و جکوزی دارد....بنز سوار می شوم،با ماشین دنده ای اصلا نمی توانم رانندگی کنم و هر چند دقیقه یک سیگار winstone میکشم....

(شاید حرف هایی معمولی باشند برای بسیاری اما برای من نه....)همان روز به او گفتم که اخلاقا باید با استعفا دست شما را برای ترکیب جدید باز بگذارم که با سپردن چند کار موضوع را به تعویق انداخت.

موضوع روزنامه بحث مفصلی دارد که به زودی خواهم نوشت....شاید نوشتن این مطالب بعد از مدتی  به این دلیل باشد که میدانم تقوی فرد وبلاگم را میخواند و شاید برخی از این جملات تلنگری کوچک باشند...

روز اول کاری سال 91 وارد موسسه شدم که ظرف 5 دقیقه اول ورود سه بار برای دیدن مدیر عامل دنبالم آمدند.رفتم و دیداری تازه شد!!!!!!

موضوع تودیعی بود برای ما و معارفه دوستی جدید که خوب البته می دانستم و گفتم با وجود خبر داشتن از موضوع( با پیغام )برای تایید و گرفتن نامه ای به جهت یادگاری آمده ایم.حرف های زیادی برای گفتن داشتم که فرصت خیلی شان نشد.یک نکته تقوی فرد برایم جالب بود گفت: من نمی خواستم شما را عزل کنم دستور از بالا بود...(بالای ما که خداست نمیدانم بالای دوستان منظورشان که بود...).وبلاگم را هم دیده بود که گفت برایم پیدا کرده و آورده اند.از این که شاید با رسانه ها مصاحبه ای کنم یا حرفی زده شود به نظر نگران بود چون مرتب تکرار می کرد ما هم که نخواستیم نگران شوند...

چیزی برای برداشتن از دفترم نداشتم.کتاب شعر طنز کاکتوس هدیه نویسنده اش همایون علیدوستی را هم که شخصی  بود به معاون جدید هدیه دادم، همه چیز آماده تحویل بود که سریعا انجام شد....

از موسسه بیرون زدم... یکی از دوستان تماس گرفت...روبروی سینما فردوسی منتظرم....قلاده های طلا...بعد از عزل دیدن این فیلم دلچسبی خاصی داشت.....


برچسب‌ها: موسسه آتیه, قلاده های طلا, تقوی فرد

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

عیدتون مبارک...

عیدتون مبارک

صفحه وبلاگم رو باز کردم تا عید رو بهتون تبریک بگم

حال خوبی هم داشتم

یه سری جملات شاذ ادبی هم بلغور کردم دم عیدی صفا کنید

اما از شانس ما سیستم مشکل پیدا کرد و ادبیات ما رفت هوا

ردیف و قافیه و سجع و مجعش فراموش شد اما....

امیدوارم دلتون بی کینه باشه و سال جدید سال صداقت و دوستی ها باشه

جیبتون پر پول

سرتون بالا

دلتون خوش

و گذر عمر براتون لذت بخش باشه

عیدتون مبارک

ما رو هم دعا بفرمایین

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

مردم بازیچه سیاسیون نیستند!...

مردم بازیچه سیاسیون نیستند!...

خواجه طوسی می گوید حاکمان باید برای تحقق سه هدف بکوشند:آبادانی خزانه و ایالات،شفقت و رافت نسبت به توده،و کار های بزرگ را به افراد خرد واگذار نکنند.

خواجه در بسط موضوع فوق هر چه بیان داشته اند همین بس که حاکمان در چارچوب

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

دارم براي ازدواج پول پس انداز ميکنم ،آيا خمس دارد؟

دارم براي ازدواج پول پس انداز ميکنم ،آيا خمس دارد؟

حضرت آية الله خامنه اي:

اگر پول را براي حج واجب پرداخته و پس انداز براي مسکن........
برچسب‌ها: ازدواج, خمس

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

ماکیاولیسم و انتخابات نهم

ماکیاولیسم و انتخابات نهم


با اتمام ثبت نام از کاندیداهای نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی و مشخص شدن داوطلبان نشستن بر کرسی های سبز بهارستان انتخابات شکل جدی تری به خود گرفته است.هر چند  انتخابات شاخصی برای آزمون مردم سالاری در جامعه  است اما این انتخابات که پس از فتنه  سال 88 رقم می خورد  و بسیاری از عوامل و راضیان فتنه به دنبال پیگیری اهداف شوم خود هستند از اهمیت خاصی برخوردار است.

شاید به کار بردن نام ماکیاولی در یک جامعه اسلامی زیبنده  نباشد اما متاسفانه رویه ای که عده ای در جامعه آن را دنبال می کنند و با افکار و عقاید ماکیاولی مو نمی زند ما را مجبور می کند برخی از رفتار ها و عملکرد معتقدان عملی به این روش را بیان کنیم.



برچسب‌ها: انتخابات مجلس نهم, ماکیاولیسم, ویژگی های یک نماینده مجلس, رهبری, مشارکت

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

لوب

قابل توجه اونها که برهنگی را تمدن و حجاب را عقب ماندگی میدونن و البته عقل گراها!!!!!!

امروز سر کلاس نورواناتومی استادمون یه مطلب خیلی جالب را بیان کردن..
یکی از مهمترین تفاوت های مغز انسان با سایر موجودات در لوب اهیانه (پیشانی) مغزه,

هرچه انسان متکاملتر شده لب اهیانه مغز هم رشد و تکامل بیشتری را داشته..
در این لب قسمتی بسیار تکامل یافته وجود داره که در فرد ایجاد حجب و حیا میکنه..

هنگامی که محققین برای درمان برخی بیماران مانند شیزوفرنی مجبور بودن قسمتهایی از لب اهیانه را تخریب کنن متوجه شدن فرد بعد از درمان تمایلی برای لباس پوشیدن نداره و ترجیح میده برهنه باشه!

با تحقیق و مطالعات بیشتر مشخص شد قسمت پیشرفته ای در این لوب وجود داره که باعث حجب و حیا در انسان میشود..
نتیجه: انسان هرچه از نظر مغزی متکاملتر باشه با حیاتر و باحجابترم هست.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

گرافيست:ح.ژولانزاد